سلام؛ خوبین؟
ما رو ببخشین که چند وقتی نبودیم و الآنم کسلو بی حالیم...
اصلا حالمون خوب نیس...
می پرسید چرا؟...
دست رو دلمون نذارید که خونه خونه...
بد جوری حالمون گرفتس...
البته حال کل محله گرفتس...
حال چهارمردون گرفتس...
هرکجا توی این محله پا می زاری همه غمگین و بی حالن...
همه صحبت از یه رویداد مهم می کنن...
هنوز تو باورمون نمی گنجه...
بدترین چیز دیدن جای خالی اون توی محلمونه...
باورمون نمی شد یه روز چهارمردون رو بدون اون ببینیم...
ای بابا چقدر عجله دارین...
چرا دائم می پرسید مگه چی شده مگه چی شده...
خب بزارین یکم خودمون رو خالی کنیم و از این حال بیایم بیرون بهتون میگم دیگه...
ما هنوز تو شوکه حاصل از این حادثه ایم...
باشه میگم ولی قول بدین شما مثل ما خودتونو اذیت نکنین...
لامبرگینی حاج ابوالفضل رو که یادتونه؟(ای بابا چرا اینجوری می کنین؟ مگه قول ندادین؟)
آره همون زرد قناری محلمون...
میدونید چی شده؟؟؟
نالوتیا اسقاطش کردن...
اره درست شنیدین اسقاطش کردن...
قناری محلمون رو ازمون گرفتنو بین یه مشت گنجیشک مریض انداختن...
حالا
شما بگین... شما بگین... توی این همه ماشینا کی میشه قناری واسه ما؟ ...
یکیشون ترمز داره با کیفیت ABS ... یکیشون ایربک داره با صد کلید در و برش...
شما بگین... شما بگین... توی این همه ماشینا کی میشه قناری واسه ما؟ ... 

+  سه شنبه هفدهم آبان 1390
ساعت 12:45  به قلم داش علی غلام
|